على اكبر دهخدا
1248
امثال و حكم ( فارسى )
ما را چه از اين گر همه كس بد بيند * هر عيب كه در ما بود او صد بيند ما آينهايم و هركه بيند رخ ما * هر نيك و بدى كه بيند از خود بيند ، عمادى شهريارى . تا چه شكلى تو در آيينه همان خواهى ديد . سعدى . كولى كولى را ديد چماقش را دزديد . كولى كولى را مىبيند چوبشرا زمين مياندازد . كو مردى و سنگى . آن مخنث ديد مارى را عظيم * جست همچون باد بر بامى ز بيم گوئيا جست آن زمان از زير تيغ * گفت كو مردى و سنگى ايدريغ . عطار . كون ترازو زمين زدن . براى گران فروختن يا عزيز كردن چيزى در بيع يا انتقال تعلل و تسامح كردن . كون خر . احمق . ابله . مثال : چرخ داند كه ريشخند است اين * نه چو آن ريش گاو و كون خر است . انورى . پس بگويند بنده را حاشاك * مرد كى ريش گاو و كون خر است . انورى . گر بىهنر بمال كند فخر بر حكيم * كون خرش شمارم اگر گاو عنبر است . سعدى . ور كشى مهمان همان كون خرى * گاو تن را خواجه تا كى پرورى . مولوى . رجوع به : ريش گاو ، شود . كون در آب و در آسمان بينى روى آفاق شرع كى بينى . . . ) سنائى . ترجمهء مثل عربى : انف فى السماء واست فى الماء . رجوع به : افادهاش بنواب . . . ، شود . كون در ترقى است . نظير : بسوى تمامى رود بودنيها * به قوت تمام است هر ناتمامى . ناصر خسرو . كون ندارى هليله چرا خورى . ايفا نتوانى كرد وعده چرا كنى . تمثل : آن به نشنيدهاى كه در راهى * آن مخنث چه گفت با داهى كه همى شد پى گشاد گره * بهر بىبى بسوى زاهد ده تا به دو ميوه سست شاخ شود * راه زادن بر او فراخ شود گفت بگذار ترهات خسان * رو به بىبى سلام من برسان پس به بىبى بگوى كز ره درد * با چنين كون هليله نتوان خورد چون چشيدى حلاوت . . . * بكش اكنون مشقت زادن . سنائى . كوه از بحر چو دريوزه كند بحر پيداست چه در كوزه كند